تبليغاتX
شب ها به انتظار دیدنت کوشید************شمعی که چون شراره می شود کوتاه غزل های سنتی و روز

خوش آن  روزي كه آغوشت بگيرم

 

رهايم   كن    به  دام  غم  اسيرم

 

چو  شب  آيد   به  ديدار  سحرگاه

به   پيش  چشم  بيمارت    بميرم

شاعر:سیدمحمدرضا علوی زاده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 4:26  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

تو فرهادي    ولي  از  جنس پرويز

 

وجود   تو     همه     از    آتش تیز

 

زدي  و  خانه ي  قلبم   شكستي

 

شوي تو عاقبت چون نقش شبدیز

 

 

شاعر:سیدمحمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 4:13  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

رفتی و پشت سر جای خالیت بینم

آواز این همه بدسگالیت بینم

آغاز تو کرده ای به نامرادی ام

لیکن تو را به شهر خیالیت بینم

من تشنه لب به صحرای تنگ تنهایی

این آب دیدگان از زلالیت بینم

آدم تو خلق کرده ای چو خمره ای از غم

این درد را ز جام سفالیت بینم

 

شاعر: سیدمحمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 4:7  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

بيا ای مونس شب هاي تارم

كه امّيدي به جز رويت ندارم

بيا  اي باد خوش يمن بهاري

بهارم كن   بهارم كن   بهارم

تو يك باشي و من هم جمله ي صفر

چو پيش تو نشينم سد هزارم

بده يك جرعه مي ساقي باقي

كه چون مستان كنون گيج و خمارم

چو بنشينم به پاي تو به امّيد

به پاي دلبرم شيرين نگارم

ز روز وصل تو تا پاي جانم

چو شاهان خسرو شهر و ديارم

اگر روزي شوي همراه دشمن

تو مي داني  رود صبر و قرارم

در آن دم همچو آن روياي مستان

مشوش همچو گردي در غبارم

كنون من در هواي ديدن تو

به هر لحظه شب و روزان شمارم

(( ميفكن وعده ي مستان به فردا ))

وفا كن نازنين بنشين كنارم

 

 

شاعر: سیدمحمد رضا علوی زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:6  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

یوسف کنعانیم آیی ز چاه ؟

تا ببيني كار من با مهر و ماه

از غم هجرت درونم در تب است

مهر سوزد گر كنم بر او نگاه

هر شبي بر مه رسد فرياد من

از شب زنگان شود كر تا پگاه

من زعشقت شهره ي عالم شدم

روميان را تا ابد باشم اله

گر بخواهد بشنود كس قصه ام

مهر و ماه و رومی و زنگی گواه

با همه اوصاف زيباي من

بيدقم  من   بي رخ   تو  پادشاه

 

شاعر: سید محمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:2  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

باد بهارين من بوي خزان مي دهد

باغ دلم در رهش تحفه ي جان مي دهد

از نگهش قلب من سخت زخود شد جدا

تا به رهش آورد كون و مكان مي دهد

بي رخ ساقي ز دل رفته تمناي جام

در هوس روي او حور و جنان مي دهد

در گذر زندگي تا كه بود رام من

قلب طلب پيشه ام عمر و زمان مي دهد

شاعر عاشق چو من در ره آن مه جبين

شعر و غزل مي دهد درّ يمان مي دهد

 

شاعر: سیدمحمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:58  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

روزم سيه شد چون تار مويت

دل شد بسي خون از رنگ رويت

ميميرد از غم شه بي رخ تو

سرباز عشقم در بند مويت

سد قلب مجنون چون باده اي ناب

ليلاي خوبان او در سبويت

سد كشته چون من از اين جفايت

گر بنگري مه شد خاك كويت

رفتي و چشمم او شد به راهت

ميميرد آخر در آرزويت

 

شاعر: سیدمحمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:46  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

خون به جگر را اثرش می دهند

چون که به خون شد جگرش می دهند

بال و پرش را چو به آتش کشند

بار دگر بال و پرش می دهند

چشم و دل و گوش و زبانش برند

شعله ی این جان به سرش می دهند

شمع که این گونه به سر آتش است

شادی مرگ سحرش می دهند

هرکه در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

 

شاعر: سیدمحمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:41  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

نگاه منتظر به پیچ جاده می افتد

سواره اسب از نفس افتاده می افتد

و دانه دانه دانک تسبیح چشمانم

 ز هم جدا, جدا و به سجاده می افتد

منم که تا سحر کنار نقش چشمانت

کناره آن ستاره که در باده می افتد

منیژه بی خبر شده همراه اهریمن

ببین که بیژنش به چاه, ساده می افتد

                    

شاعر: سیدمحمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:39  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

شاعر تشنه زدریای سخن هی می گفت  

اهل بیت سخنش را به اسارت بردند

تا که گفت از سخن و دید و شنید این همه را

چشم گوش و دهنش را به اسارت بردند

مادرش خاک وطن بدرقه ی راهش کرد

خاک پاک وطنش را به اسارت بردند

خواست تا روی لباسش سخنی بنویسد

جامه و پیرهنش را به اسارت بردند

خواست تا با بدنش باز ندایی بدهد

تن زخم و بدنش را به اسارت بردند

عاقبت مرد و از این بند گسست اما حیف

بی وفا ها کفنش را به اسارت بردند

 

شاعر: سید محمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:13  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

من تو را اول این کوچه صدا می کردم

خاطراتم همه را هیچ و فنا می کردم

خانه از روی تو پر نور و صفا می کردم

همه شب تا به سحر از تو دعا می کردم

تو ندیدی که جدا از تو چه ها می کردم

 

دلم از دوریت ای دوست به تب می آید

نفسم بار دگر از تو به لب می آید

این همه شعر از این عشق سبب می آید

نخل را عاقبت از صبر رطب می آید

تا به دیدار تو من سیر بلا می کردم

 

دلم از روی زمین رفت که بر ماه افتاد

ماه از عشق زمین بر  سر این راه افتاد

یوسف از کین برادر شد و در چاه افتاد

از غم بیژن و یوسف به دلم آه افتاد

طلب رستم دستان ز گدا می کردم

 

ای که دنیای جدیدی به دلم بگشادی

دلبری , دل ببری , وه که تو خود استادی

چو از این عاشق دلسوخته کردی یادی

ژاله بر پرده ی مژگان برسد از شادی

تا که این بیت و غزل را به ثنا می گوییم

 

آمدی خانه ی دل را تو پر از نور کنی 

سیه و سرخ و سفیدی همه  را بور کنی

همچو شیرین دل فرهاد تو پرشور کنی

عسل و شهد و شکر از دل من دور کنی

هرچه بودی , آنچه گفتم به خدا می کردم

 

شاعر : سید محمدرضا علوی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:28  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

من سلامی بی جوابم ای دریغ

بر سر آتش کبابم ای دریغ

همچو موجم تا به ساحل می رسم

خود شکن همچون حبابم ای دریغ

رنگ ها از زندگانی شسته ام

نقش خوشبختی بر آبم ای دریغ

گرچه در میخانه دارم زندگی

استکانی بی شرابم ای دریغ

من سلامت میکنم گویا هنوز

من سلامی بی جوابم ای دریغ

 

شاعر: سید محمدرضا علوی زاده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:20  توسط سیدمحمدرضا علوی زاده  | 

 





Powered by WebGozar

>